پدر ثروتمندي چند پسر داشت.يکي از پسرها روزي به پدر گفت:سهم من از ثروتت را بده تا بروم و براي خودم زندگي کنم. پدر هم سهمش را داد و پسر رفت. مدتي که گذشت پولهاي پسر تمام شد و کارش به عملگي و کارگري کشيد. روزي به اين فکر افتاد که پدرم براي کارهايش کارگر مي گيرد، خوب من هم بروم پيش او کار کنم ومزد بگيرم. به همين منظور نزد پدر امد و از او خواست تا استخدامش کند. پدرگفت:اين فضولي ها به تو نيامده،بيا برو پهلوي بقيه بچه هايم ونيازي به کار کردن تو نيست. يک گوساله هم به ميمنت بازگشت پسرش قرباني کرد. پسرهاي ديگر که سالها بود سر سفره ي پدر بودند و از او نبريده بودند وقتي ديدند براي پسري که متمرد بود پدر قرباني کرد ولي براي انها که مطيع و سازگار بودند يک بز هم قرباني نکرده است قهر کردند. البته اين مال جهل وبي توجهي انها بود، چون گوساله قرباني کردن پدر را ديدند اما سالها پذيرايي پدر از خودشان را فراموش کردند. داستان خدا با بندگانش هم همين طور است. نکند اگر خداوند فرد گناهکار تائبي را مورد محبت قرار داد ما نتوانيم تحمل کنيم و از خدا قهر کنيم. يادمان باشد اگر گناهي هم کرديم به درگاهش باز گرديم چرا که تنها اوست که مارا مي پذيرد و تنها اوست که مي تواند راه جبران خطايمان را ايجاد کند راهي که ما با عقل زميني خود قادر به ديدن ويا ايجاد ان نيستيم پس هميشه به ياد داشته باشيد هر گاه خطائي کرديد دري هست که هيچ گاه برويتان بسته نيست اين درگه ما درگه نوميدي نيست و اگر خجل گشته ايد از فراوانيه توبه وشکستن ان يادتان باشد صد بار اگر توبه شکستي باز آ
+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت2:5توسط |
|
About
سلام.ممنون که به وبلاگ کوچیک و خودمونی من پا گذاشتید. امیدوارم لحظات خوشی رو اینجا سپری کنید. چرا که اینجا همیشه بهار است نظر یادتون نره