تبليغاتX
دل پاییزی -

دل پاییزی

ترگل طلسم شده ...

 

می خواستم امشب قصه  یه دختری رو که میشناسم براتون بگم

 اما حسابی خوابم می اد.امشب تولد شوهر خواهرم بود

عین دسته بوق پا شدم رفتم هیچی نبردم

خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه اش کم نکنه

از وقتی مامان تو بیمارستانه واسه چشمش منم همش خوابم

امروز هم اگه به خاطر خواهرم نبود نمیرفتم خونشون می گرفتم می خوابیدم

خلاصه شرمنده و از این حرفها.نمی دونم وقتی مامان بخواد برگرده چی کار کنم

با این خونه ی ریخته پاشیده.تازه بعد چند  روز امشب غذای خونگی خوردم

نه ساندویچ و از اینها.با اینکه می میرم واسه ساندویچ

 ولی تنهایی کوفت هم مزه نمی ده.دیگه الان بی هوش میشم شب بخیر

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت3:1توسط | |