دل پاییزی
در این تنهایی ترانه ی با تو بودن سر میدهم.شاید که روزی تو در تمامی زوایای جسم وجانم خانه کنی
کاوشي بايد کرد هستي و بودن را و عميقانه به گفتن پرداخت گفت بايد سخن از حادثه اي که برد هستي من را از ياد.امشب هوا باراني است، دل اسمان گرفته تر از دل من شده ،بايد باريد،بايد رفت دلتنگم اي اشنا اي خوبتر ز جان دلتنگم و از من جز پاره اي ز دل چيز ديگري نمانده است امشب پرنده ي سفيد قلبم در زندان زندگي رنگ شادي را به طور کم رنگي حس کرد بايد مرد،زندگي با انها يعني مرگ،يعني جسم بدون قلب، ديگر کاخ روياهايم ويران است،حال زندگي را بايد باخت روزگار را بايد واگذار کرد اي اسمان پيشتر مرا يار شفيق بودي بيشتر برايم گريه کن بر حال من خسته زار بزن، فريادي که در گاوي من شکسته تو به گوش عرشيان و افلاکيان برسان حالا من ميروم تا به گورستان سرد فراموشي بپيوندم خداحافظ طلوع من،غروب من.تا فراموشي به خاطر هاست در ياديم خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد ها که شود عاشقشان روز اول که سرشتند گلشان سنگي اندر دلشان بود همان شد دلشان
| Design By : Night Skin |


