دل پاییزی
در این تنهایی ترانه ی با تو بودن سر میدهم.شاید که روزی تو در تمامی زوایای جسم وجانم خانه کنی
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم کیه که به من جون میده؟جونم به فداش اقام امام رضا کیه که گره وا می کنه با خنده هاش؟ اقام امام رضا کیه که دوای مریضا خاک هواش اقام امام رضا کیه که قیامت می کنه قد وبالاش اقام امام رضا صلی الله و علیک یا علی ابن موسی الرضا تولد اقا امام رضا حجت خدا بر روی زمین را به همه ی انسان های روی کره خاکی تبریک میگم
دوستای خوبم من کامپیوتر رو دارم میبرم بدم سرویس. وخودم هم سه شنبه عازم حرم اقا امام رضا. این اپ هم بسیار عجله ایه معایبش رو ببخشید برگشتم در خدمتتون هستم. برای همه تون دعا میکنم. خدا حافظ حلالم کنید. چقدر دستهاتو کم دارم چقدر دلتنگ چشمهاتم تو رو میبینم از دور و هنوز محو تماشاتم چه بی حاصل به دور تو مثل پروانه میگردم گناهم شاید این بوده که من عاشق ترین مردم دلم خوش بود که تقدیرم به دست تو گره خورده کسی جز دست نا اهلت دل ما رو نیازرده دلم خوش بود که با عشقت غم دنیا حریفم نیست شنیدم عاقبت گفتی که عاشق مثل من کم نیست گلم،دلم ،ندارمت،بروم نیار که باختمت به جون عاشقم قسم،دست خدا سپردمت پدر ثروتمندي چند پسر داشت.يکي از پسرها روزي به پدر سلام .من بازم اومدم.امروز مامان جون برگشت.کلی خسته شدم. اخه نه این که همه دلشون براش تنگ شده بود اومدن اینجا. منم که دختر گلی هستم از مهمون ها پذیرایی کردم. از زیر بعضی کارها در رفتم اما خدایی کار کردم .الانم کلی ظرف رو گربه شور کردم که بیام یه سر بزنم.تازه با این که مایه ی ابرو ریزیه ولی همه ی میوه ها رو نشسته گذاشتم تو یخچال.شستنش مهم نبود اما حال خشک کردن وتو یخچال گذاشتنش رو دیگه نداشتم مامان جون هم که نباید خم بشه و استغفرا.... خسته ام . دیشب بعد نماز صبح خوابیدم. ظهر هم نخوابیدم امروز هم دختر خانه دار و این حرفها.اهان یادم رفت بگم مامان که چشماشو عمل کرده بهتر می بینه خدا رو شکر زحمات شبانه روزیم رو دید و دید لوسترها رو تمیز کردم.بدون این که من بگم.خلاصه من دختر خوبی خستم و و نمی گم مامان کلی با داداشها بحث کرد که من طفلک رو چرا تنها گذاشتن. یا خودم چقدر با خواهر گلم تو سایت ثبت احوال دنبال اسم واسه دختر تو راهیش گشتیم ومن بیچاره کلی از ساعت کارتم دود شد (یکی نیست بگه عوض این که هر بار بری تو سایت ثبت احوال برو یه کتاب اسم بگیر) بی خیال.شب بخیر.
پی نوشت: بر اساس اطلاع یکی از مدیران وبلاگ ها اتفاق شرم اوری برای عده ای ایرانی که حتی گفتن ان برای من ازار دهنده است رخ داده. اگر علاقه به مطالعه داری به وبلاگ زیر مراجعه کنید اگر این اتفاق مبنایی حقیقی داشته باشد.... پناه بر خدا بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما بفرماييد هر چيزي همان باشد كه ميخواهد بفرماييد تا اين بيچراتر كار عالم؛ عشق سرِ مويي اگر با عاشقان داري سرِ ياري به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو ميبالند شب و روز از تو ميگوييم و ميگويند، كاري كن نميدانم كجايي يا كهاي! آنقدر ميدانم بفرماييد فردا زودتر فردا شود، امروز به ياد استاد قيصر امين پور برگرفته از «دستور زبان عشق» يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
سخن روز : امام علي (ع) تعريف بيش از استحقاق، چاپلوسى و كمتر از استحقاق، از ناتوانى در سخن و يا حسد است امشب می خواستم بگم هرچقدر می خوام از احساس تنهاییم فرار کنم باز یه جا یه چیزی پیدا میشه بهم تلنگر می زنه:هی تو تنهایی. و می خواستم بگم برام دعا کنید می خواستم بگم دیگه حاضر نیستم این تنهایی رو با پیدا کردن یه دوست پسر عوض کنم اخه بارها امتحان کردم ونتیجه نداد.دعام کنید که دیگه احساس تنهایی نکنم اما وقتی رفتم تو ۲ تا از وبلاگ های تازه اپ شده حسابی حالم جا اومد حالم از خودم به هم خورد.چه داستان هایی راجع به فقر خوندم.راجع به اعتیاد راجع به پسرک ادامس فروش.اخه دیگه با این همه درد این درد من درده؟ نه به خدا... به قول همون داستانه یه شب هم تو ذهنم این خیال رو راه ندادم خیال فقر.خیال اعتیاد.خیال نیاز از خودم بدم اومد.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دیگه فکر نمیکنم وبلاگم ارزش خوندن هم داشته باشه.دوستام راست میگن بچه گونه اس از سر شکم سیریه.اون طفل معصومی که الان تو این سرما تو خیابون ها دنبال یه سر پناه گرم و مهمتر از همه امنه چه میدونه وبلاگ و مسنجر و این چیزا چیه ببینم اصلا من عرضه دارم اگه بجای اون بودم خودم رو برای ۱ شب جمع و جو کنم؟ دنبال چه بهانه هایی می گردیم برای زندگی؟ عشق.موبایل.ماشین.کوفت..درد...مرض به خدا نمی دونیم همین که سالم هستیم و سایه ی پدر و مادر بالا سرمونه و یه سقف داریم که با همه ی مشکلاتش امنه برامون چه نعمتی داریم امشب می خواستم بگم این تنهایه بدونه مامانم داره برام عذاب اور میشه اما اون بچه ای که هیچوقت سایه ی پدر و مادر بالا سرش نیست چی بگه تازه اون جلو گرمای بخاری لم نداده و غذای درست حسابی ای هم منتظرش نیست از خودم خیلی بدم اومد. کاش امام زمان زودتر بیاد....کاش **************************************** خدایا کاری کن که تو اغوش امن تو بمونم تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم و بگم دوستت دارم و مطمئن باشم اشتباه نمیکنم وتو لایق پرستش و دوست داشتنی سلام به همه ی دختران دنیا روزتون مبارک و سلام به همه ی ادمهای دنیا عیدتون مبارک
اومدم عید رو تبریک بگم و بگم دارم میترکم دلم می خواد گریه کنم نمی دونم چرا هرچی بیشتر می دوم سمت اهدافم اونها از من دورتر میشن خیلی بی حوصله شدم بهانه گیر مامان که نیست خونه خالیه خاله امروز گیر داده بود باهاشون برم خونه ی اون یکی خاله راست میگفت اما چه جوری باید بهش می گفتم انقدر عنق شدم که اگه برم نه تنها بهم خوش نمیگذره باز یه حرکتی می کنم که میگن تو هنوز بچه ای...این کارا چیه... منم که اعصابم خورد اوضاع رو خراب می کردم.چی کار کنم خوب اخه اهای ایها الناس من عصبانی میشم نمی تونم خودم رو کنترل کنم فحش نمیدم حرف نا جور هم نمیزنم اما داد می زنم می دونم بده اما .......................... خلاصه دلم خالی شد دیگه نمیدونم چی بگم دیشب که از اوضاع نابسامان غذا گفتم امشب نمیدونم از چی بگم.خودتون تصور کنید لطفا من انقدر تو زحمت تایپ نیافتم. فعلا اوقاتی خوش همراه با اسمانی افتابی به همراه نسیمی خنک برای دلتون ارزو مندم می خواستم امشب قصه یه دختری رو که میشناسم براتون بگم اما حسابی خوابم می اد.امشب تولد شوهر خواهرم بود عین دسته بوق پا شدم رفتم هیچی نبردم خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه اش کم نکنه از وقتی مامان تو بیمارستانه واسه چشمش منم همش خوابم امروز هم اگه به خاطر خواهرم نبود نمیرفتم خونشون می گرفتم می خوابیدم خلاصه شرمنده و از این حرفها.نمی دونم وقتی مامان بخواد برگرده چی کار کنم با این خونه ی ریخته پاشیده.تازه بعد چند روز امشب غذای خونگی خوردم نه ساندویچ و از اینها.با اینکه می میرم واسه ساندویچ ولی تنهایی کوفت هم مزه نمی ده.دیگه الان بی هوش میشم شب بخیر THE WONDERFUL THING ABOUT FALLING IN LOVE IS THAT YOU LEARN EVERY THING ABOUT THAT PERSON AND SO QUICKLY AND IF IT'S TRUE LOVE THEN YOU START TO SEE YOURSELF THROUGH THEIR EYES AND IT BRINGS OUT THE BEST IN YOU AND IT'S ALMOST AS IF YOU ARE FALLING IN LOVE WHIT YOUR SELF بهترین چیز در مورد عاشق شدن اینه که تو همه چیز رو در مورد ان فرد یاد می گیری و بسیار سریع و اگه این عشق واقعی باشه شروع می کنی به دیدن خودت از دریچه ی نگاه او و این بهترین چیز رو برات به ارمغان می اره و این بیشتر شبیه اینه که تو عاشق خودت شدی IF YOU ARE SEARCHING FOR BEAUTY OBERVE NATURE اگر دنبال زیبایی می گردی به طبیعت دقت کن سلام به همه من برگشتم. برگشتم که وبلاگم رو درست کنم.با دوست هام چت کنم.(بگذریم که هیچ کس نیست که بچتم با هاش) خلاصه دوست های خودم و غریبه های رهگذر من با یه دنیا انرژی مثبت اومدم می خوام ازتون بخوام کمکم کنید که این وبلاگ رو ارتقا بدم کلی هم قصه دارم که می تونم مثل شهرزاد قصه گو تا ۱۰۰۱ شب وقت ها تون رو ازتون بدزدم البته دعا کنید که وقت تایپ این قصه ها رو پیدا کنم. نمیدونم شاید موضوع وبلاگم رو عوض کردم. گفتم که باید کمکم کنید.راستی من از مسافرت اومدم خسته ام انشاا... فردا شب تصمیم می گیرم من بشم شهرزاد قصه گو و شما ها رو بذارم سر کار یا همین طوری ادامه بدم و مطالب جالب تر بذارم در حال حاضر به قول داداش ارشم یا حق
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!

گفت:سهم من از ثروتت را بده تا بروم و براي خودم زندگي کنم.
پدر هم سهمش را داد و پسر رفت.
مدتي که گذشت پولهاي پسر تمام شد و کارش به عملگي و کارگري کشيد.
روزي به اين فکر افتاد که پدرم براي کارهايش کارگر مي گيرد،
خوب من هم بروم پيش او کار کنم ومزد بگيرم.
به همين منظور نزد پدر امد و از او خواست تا استخدامش کند.
پدرگفت:اين فضولي ها به تو نيامده،بيا برو پهلوي بقيه بچه هايم
ونيازي به کار کردن تو نيست.
يک گوساله هم به ميمنت بازگشت پسرش قرباني کرد.
پسرهاي ديگر که سالها بود سر سفره ي پدر بودند و از او
نبريده بودند وقتي ديدند براي پسري که متمرد بود پدر قرباني کرد
ولي براي انها که مطيع و سازگار بودند
يک بز هم قرباني نکرده است قهر کردند.
البته اين مال جهل وبي توجهي انها بود،
چون گوساله قرباني کردن پدر را ديدند
اما سالها پذيرايي پدر از خودشان را فراموش کردند.
داستان خدا با بندگانش هم همين طور است.
نکند اگر خداوند فرد گناهکار تائبي را مورد محبت قرار داد
ما نتوانيم تحمل کنيم و از خدا قهر کنيم.
يادمان باشد اگر گناهي هم کرديم به درگاهش باز گرديم
چرا که تنها اوست که مارا مي پذيرد و تنها
اوست که مي تواند راه جبران خطايمان را ايجاد کند
راهي که ما با عقل زميني خود قادر به ديدن
ويا ايجاد ان نيستيم پس هميشه به ياد داشته باشيد هر گاه
خطائي کرديد دري هست که هيچ گاه برويتان بسته نيست
اين درگه ما درگه نوميدي نيست
و اگر خجل گشته ايد از فراوانيه توبه وشکستن ان يادتان باشد
صد بار اگر توبه شکستي باز آ
نه بر لب، بلكه در دل گل كند لبخندهاي ما
همان، يعني نه مانند من و مانندهاي ما
رها باشد از اين چون و چرا و چندهاي ما
بيفشان زلف و مشكن حلقه پيوندهاي ما
بيا تا راست باشد عاقبت سوگندهاي ما
كه «ميبينم» بگيرد جاي «ميگويند»هاي ما
كه ميآيي كه بگشايي گره از بندهاي ما
همين حالا بيايد وعده آيندههاي ما
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.




| Design By : Night Skin |



