|
و خداوند روز اول افتاب را افرید روز دوم دریا را روز سوم صدا را روز چهارم رنگ ها روز پنجم حیوانات روز ششم انسان و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است و تو را برای من افرید
اينجا بهشت است مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…! پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ " دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."- اسب و سگم هم تشنهاند.نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.مسافر گفت: " روز بخير!"مرد با سرش جواب داد.- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟- بهشت!- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
ارامتر از خواب درختان
خسته مشو! شنبه قشنگترين روز هفته است، موهايت را شانه بزن
پشت اين پنجره ها دل مي گيره
کاوشي بايد کرد هستي و بودن را و عميقانه به گفتن پرداخت
بايد اينک بروم شهر پر از ياس،پر از رنج وپر از درد و بلا کوچ کنم. ان سوي کسي هست مرا مي خواند هم بروم دل من وسعت دريا دارد. در اين شهر همه دل شکنند
بوی عیدی بوي عيدي،بوي توپ،بوي کاغذ رنگي
خدای عزیز از اینکه دیر به دیر سراغت می آیم دلگیر نباش، میدانم که دلگیر نمی شوی، آخر شما تمام عظمتی و من ذره ای بیش نیستم. اما ای خدای عزیز کمی هم به من حق بده، که غرق در زندگی شده و شما را از یاد میبرم میدانی که همیشه دنبال بهانه میگردم که تقصیراتم را بپوشانم.
میگویند زندگی یک جزیره است یک جزیره در اقیانوس تنهایی جزیره ای با گل های امید درختان رویا و بوته هعای تنهایی و نهر های تشنگی. میگویند زندگی همه ما مثل یک جزیره است جدا شده از دیگر خشکی ها مهم نیست شمار کشتی هایی که کرانه ما را پشت سر میگذارند یا ناوگانهایی که تن به کرانه ما میدهند و در ساحل ما پهلو میگیرند . جزیره جزیره است حتی اگر صدها نفر در کنار ان پهلو بگیرند باز هم از زخم های ان در رنجیم -جزیره چون جزیره است تنهاست - جزیره ها در اقیانوس ها همیشه تنها هستند
الو... سلام ؛ منزل خداست ؟اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست ؛ شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است ، به ما که مي رسد حساب بنده هايتان جداست ؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ؛ خرابي از دل من است يا که عيب از سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد ؟ کمي بلند تر ؛ صداي من چه طور ؟ خوب و صاف و واضح و بي رياست ؟ اگر اجازه مي دهي برايت درددل کنم ؟ شنيده ام که گريه بر تمامي دردها شفاست ... دل مرا بخوان ...
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود.پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و... حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: "با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند."
باز هم جمعه رنگ خون شد و من هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... ميبيني مرا؟ همان که تنهاي تنهاست... مثل هميشه... کفشها را به گوشهاي انداخته و محو تماشاي پايين رفتن قرص غمناک و سرخ رنگي است که تمام التهاب يک روز را با خودش ميبرد. همان که خودش را با سنگ ريزههاي کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر اميد صبح تا نوحه دلتنگي غروب فاصلهاي است به اندازه يک قلب بيقرار هنوز اميدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه يک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشيد که هنوز رخ در نقاب کوه نکشيده... شايد بيايي از پس آن درخت... آن بيد مجنون که ديد مرا به انتهاي جاده کور کرده... بيايي با آن لبخندي که تصويرش هميشه با من است... لبخندت چقدر زيباست... مردم از کنارم ميگذرند و به اشکهايم ميخندند... شايد ديوانهام ميپندارند... باک نيست!... بر اين شب زده خراب دوره گرد حرجي نباشد آن هنگام که چون تويي دلدارش باشي آخ... غروب شد آقا... ديگر خورشيد در افق نيست. جمعه به شب رسيد... بيد مجنون ميرقصد زير نسيمي که صورت خيسم را به بازي گرفته... سردم ميشود... اي کاش بودي و با عبايت شانههاي ارزانم را گرما ميبخشيدي.. از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه ديگر... همينجا... کنار خرابه دل... خودت دعـا کن اي نازنين که برگردي دعاي اين همه شبزندهدار کافي نيست شدهام مشکي پررنگ... پرکلاغي... آي که دستت ميرسد کاري بکن! تشنهام... تشنه کمي سپيدي که از خويش دريغ کردهام... ميخواهم بگويم از آنچه در دلم جاري است... اما مگر من و شما يکي نيستيم؟ اگر اين گونه است پس خبر داري از آنچه بر من رفته و ميرود... دستم بگير، مگذار غرق شوم... اينجا ميان مردم، در تنهايي... آه تنهايي!... هيچگاه دست از سر دلم بر نميداري. صورت خيس از اشکم زير هجوم داغ غربت به سله نشسته... نميدانم پشت کدام ديوار اين شهر آهني، ياد شما را جا گذاشتهام... ديوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبههايم آنقدر کوتاه شده که حتي پرچينهاي باغ سرما زده همسايه هم برايم به ديوارهاي برجي ميماند آقا جان دست دلم را بگير... همان که توبههايش مايه خنده فرشتهها شده... همان که هيچ آبرويي ندارد پيش خدا.. همان که هنوز به عشق جمعههايت زنده است... همان که ديشب براي آخرين بار توبهاش را ريختم! توي جعبهاي از اميد و دادمش دست فرشتهاي که برساندش دست خدا... روي جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنيد، محتويات اين جعبه شکستني است».
|
About![]()
سلام.ممنون که به وبلاگ کوچیک
Home
|