|
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی قلبم گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدانگهدار بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشمهای تو بودم با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه ی من که حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو میگذشتم وقتی از غربت چشمات مینوشتم بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستهات سرد سردم
به نام خدا الان من تموم شدم... دیگه کسی نپرسه چرا طلسم شده طلسم یعنی طلسم شاید دیگه.... تموم شدم خدایا تا کی تا کی؟دیگه نمیتونم.خدا جون دیگه نمیتونم
کاوشي بايد کرد هستي و بودن را و عميقانه به گفتن پرداخت گفت بايد سخن از حادثه اي که برد هستي من را از ياد.امشب هوا باراني است، دل اسمان گرفته تر از دل من شده ،بايد باريد،بايد رفت دلتنگم اي اشنا اي خوبتر ز جان دلتنگم و از من جز پاره اي ز دل چيز ديگري نمانده است امشب پرنده ي سفيد قلبم در زندان زندگي رنگ شادي را به طور کم رنگي حس کرد بايد مرد،زندگي با انها يعني مرگ،يعني جسم بدون قلب، ديگر کاخ روياهايم ويران است،حال زندگي را بايد باخت روزگار را بايد واگذار کرد اي اسمان پيشتر مرا يار شفيق بودي بيشتر برايم گريه کن بر حال من خسته زار بزن، فريادي که در گاوي من شکسته تو به گوش عرشيان و افلاکيان برسان حالا من ميروم تا به گورستان سرد فراموشي بپيوندم خداحافظ طلوع من،غروب من.تا فراموشي به خاطر هاست در ياديم خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد ها که شود عاشقشان روز اول که سرشتند گلشان سنگي اندر دلشان بود همان شد دلشان
چه انتظار عجیبی؟ تو در میان منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیب تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی... تولدت مبارک امام زمان انشاالله هر چه زودتر بیای قربون کرمت برم همه روز تولد هدیه میگیرن. اما شما وخانوادتون انقدر کریم هستید که هدیه میدید میدونی که چشم همه به دست شماست.سلامتی.سعادت وعاقبت به خیری و ارزوهای دور و دراز همه رو بده از صدقه سر اونها عیدی منم یه عیدی توپ بده قربونت برم.خیلی باحالی آقا جونم.
قدم می زنم تا دلم باز شه
سلام امشب میخوام یه کم حرف بزنم از همه جا بعد اینکه رفتم و تو نت پیدام نشد رفتم سر کار فکر می کردم خوبه اما اصلا به درد من نمی خورد میرفتم تا وقتی خواستم برم کربلا بهشون گفتم یکیو جای من پیدا کنید گفتن اختیار دارید خانم ما شما رو از دست نمیدیم .نشون به اون نشون که وقتی برگشتم یکیو جام گذاشته بودن بهتر منم که از خدا می خواستم.روابط خواهریم هم با دوست پسرش که قرار ازدواج داشتن به هم خورد اصلا دیگه نمیدونم کجای زندگی هستم. چند وقت پیش یکی از دوستام بعد کلاس اومد سر کلاس جز اون فقط من واستاد تو کلاس بودیم هی گفت می خوام یه چیزی بگم گفتم بگو اشاره گرد به استاد یعنی با حضور اون نمیشه.وسایلم رو سریع جم کردم چون عجله داشتم .رفتیم بیرون تو خیابون گفت شنیدم استادتون عاشقت شده.خندیدم گفتم چرت نگو گفت نه به خدا. پرسیدم کی گفته گفت قول دادم نمیتونم بگم. بازم خندیدم با عجله گفتم چرت بابا.اما تا تو تاکسی نشستم خودم هم شکم برد اعصابم خورد شد.جلسه بعدی دوستم نیومد اما جلسه بعدش تا کلاس تموم شد دویدم تو کلاسشون و بهش گفتم به خاطر حرفت ۲شب خوابم نبرد نیشش باز شد گفتم نه از این که اون عاشقم شده. به کسی که این حرفو زده و من نمیدونم کیه.توکلاس منه؟گفت نه؟ گفتم پس کی؟گفت نمیتونم بگم.گفتم در هرصورت بهش بگو شوخی مسخره ایه اینا رو جایی نگین من این جا درس می خونم اونم اینجا کار میکنه واسه هر دومون حرف در میاد همه ی اینا به جهنم این چند جلسه ی اخر نگاش یه طوری شده. اونم به کنار بدجوری ضایعش کردم بد یعنی وحشتناک چون زمانی که حرفم تموم شد دیدم بنفش شده.داشت مسخرمون میکرد گفت باید نوشته هاتونو فرستاد اکسفورد شخصیتتونو بشناسن از روش منم انن گفتم استاد یعنی شما از اول استاد بودید.نوشته های شما رو هم باید فرستاد اکسفورد و جمله ی اخر کارو خراب کرد:موجود عجیب الخقه ای که با شیطان رابطه داره اخه همیشه میگه از من دور میشینید به خدا نزدیک میشید من با شیطان رابطه دارم یا روشهای تقلب رو خود شیطان شخصا به من اموزش داده جلسه پیش داشت حرف میزد که نگام کرد گفت من ۲۴ ساعته کار میکنم و با شیطان هم رابطه دارم میدونم منتظر عذر خواهیه اما عمرا ازش معذرت نمیخوام.واسم مهم نیست نظرش بهم عوض شه چون در هر صورت نمیتونم همیشه نگران شاگردای دخترش باشم.اخه خدایی به چشم همین جوری خوشتیپ وخوشگله.نمیدونم اخر و عاقبت زندگی احساسی من چی میشه. وللش.مرسی که هذیون های روزهای خالی از زندگی منو تحمل کردید.دوستتون دارم تا اپ بعدی خدا نگهدار
سلام دوستهای خوبم بد این همه مدت برگشتم .دلتون رو هم صابون نزنید که شوهر نکردم هنوز ور دلتونم .دنبال مطلب جدید میگردم بذارم تو وبلاگم ویندوزم مشکل داشت نمیدونستم فکر میکردم باید برم مودم بگیرم که اگه منو یادتون باشه من دنبال این کارا نمیرم.تازه نمیتونستم کامپیوترمو به هر جایی بدم.فیلم عروسی مردم توش بود.حالا که ویندوز عوض کردم. مشکل اینترنت و اونترنت و همه چیزش حل شده. برام نظر بذارید واز فراق من گله و شکایت کنید تا یک مطلب بعدی خداحافظ همه ی شما عزیزای دلم
این داستان واقعی است وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمامی حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود ما از بچگی باهم بزرگ شدیم و منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و سیاه اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد وجزوه جلسه پیشو خواست.من جزومو بهش دادم .بهم گفت: داداشی متشکرم . میخوام بهش بگم.... میخوام که بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ تلفن زنگ زد.خودش بود .گریه می کرد.دوست پسرش قلبشو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.منم این کارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیپس خواست که بخوابه به من نگاه کرد و گفت:متشکرم داداشی میخوام بهش بگم...میخوام که بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:قرار به هم خورده اون نمی خواد با من بیاد.من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما بهم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی همراه نداشتیم با همدیگه باشیم.درست مثل یه خواهرو برادر.ما با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم تمام هوش وحواسم به اون لبخند زیبا و چشمای چون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد من اینو می دونستم.به من گفت متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم متشکر داداشی میخوام بهش بگم...میخوام بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ یه روز گذشت.یه هفته.یه سال ...قبل از اینکه بتونم حرف دلمو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکشو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی.با گریه سرشو رو شونه من گذاشت وآروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی.متشکرم میخوام بهش بگم...میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟؟ نشستم رو صندلی.صندلی ساقدوش تو کلیسا.اون دختره داره ازدواج می کنه.من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد .با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون این طوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد وگفت تو اومدی؟؟؟متشکرم. میخوام بهش بگم....میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟ سالهای زیادی گذشت به تابوتی نگاه می کنم که دختری که منو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده.فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.خاطراتی که در دوران تحصیل نوشته بود: تمام توجهم به اون بود.آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت.ومن اینو می دونستم.من میخواستم بهش بگم....میخواستم بدونه....من نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه....من عاشقش هستم....اما....من خجالتی ام....نمیدونم چرا؟؟؟؟همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. برگرفته از وبلاگ دوست خوبم که اگه می شد همه ی مطالبش رو اینجا کپی میکردم که اینم ادرسشه.http://danh.blogfa.com/post-6.aspx
سلام به همه دوست های مهربونم معذرت میخوام از همه تقصیر من نبود قبض تلفن نیومد قبلیش رو هم که نبرده بودم پرداخت کنم تلفن یه طرفه شد بعدش هم(اگه نگید مثل زن سعدی هر روز این ور و اون ور هستم یه مسافرت (و بازم جا تون خالی مشهد) .... از همه ممنونم که برام نگران بودید.دوستای خوبم ...مهربون ها من دیگه به اون اقا پسر خوب فکر نمی کنم شاید چون نمیبینمش ولی در هر صورت فکر نمی کنم پس نگران نباشید و اینکه به زودی میام و به وبلاگ هاتون سر میزنم. میدونم که وبلاگهاتون نظرات منو کم داشت ولی خوب ناراحت نباشید من اومدم.کلی حرف دارم. دارم میترکم اما امشب رو تحمل کنید مثل من میدونم منتظر هستید اما عجله نکنید(شوخی کردم جدی نگیرید) شب به خیر
عید ولایت بر همه مخصوصا اقا امیر المومنین وخانم فاطمه ی زهرا تمام دوستان و تمام مسلمانان انسان ها...نباتات...و جمادات مبارک باد
سلام دوستاي خوبم امشب صداي کسي رو شنيدم که خيلي دوستش دارم و منو دوست نداره و دلم براش کلي تنگ شده.اما اصلا يادم نبود دفعه پيش چه قدر بد باهاش حرف زدم کاش مي تونستم بعد اين همه وقت يه کوچولو ببينمش.کاش اونم منو دوست داشت اما اينو ميدونم حتي اگه داشت نميتونست بگه. چون داداش گلم با اين که بهترين دوستشه حالشو ميگرفت. خانواده هامون هم که اصلا با هم نميخونه.حتي قيافه هامون اما همه قبول دارن پسر باحاليه.عشق يک طرفه خيلي سخته...خيلي براي همه عاشقا دعا ميکنم که به عشقشون برسن مخصوصا خواهر جونم البته اون که يه جورايي رسيده.بيچاره من...حالا بي خيال.گاهي ادم يه چيزايي ميبينه يا ميشنوه که از دنيا متنفر ميشه وگاهي باز يه چيزايي ميبينه که فکر ميکنه نه بابا زندگي اونقدر ها هم بد نيست.مثل من که...گرچه هنوزم نا اميدم اون که دوسم نداره جه فايده؟مگه نه؟خيلي تنهام مخصوصا که خيلي وقته با دخترخاله ام کمي حرف نزدم يا نديدمش ميتونم بگم بهترين دوستمه البته حتي اگه ببينمش حرفي ندارم که بگم بهش چون هيچ اتفاقي نيافتاده که تعريف کنم.اما ديدنش هم خودش کمي از تنهاييه ادم کم ميکنه خيلي حرف زدم.اما قبل اينکه نصيحت کنيد بگم خيلي وقته تو فکر فراموش کردنشم اما مگه ميشه؟هر بار مثل يه آذرخش مياد وبه دلم يه اتيش ميزنه ميره. شب بخير
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
کیه که به من جون میده؟جونم به فداش اقام امام رضا کیه که گره وا می کنه با خنده هاش؟ اقام امام رضا کیه که دوای مریضا خاک هواش اقام امام رضا کیه که قیامت می کنه قد وبالاش اقام امام رضا صلی الله و علیک یا علی ابن موسی الرضا تولد اقا امام رضا حجت خدا بر روی زمین را به همه ی انسان های روی کره خاکی تبریک میگم
دوستای خوبم من کامپیوتر رو دارم میبرم بدم سرویس. وخودم هم سه شنبه عازم حرم اقا امام رضا. این اپ هم بسیار عجله ایه معایبش رو ببخشید برگشتم در خدمتتون هستم. برای همه تون دعا میکنم. خدا حافظ حلالم کنید.
چقدر دستهاتو کم دارم چقدر دلتنگ چشمهاتم تو رو میبینم از دور و هنوز محو تماشاتم چه بی حاصل به دور تو مثل پروانه میگردم گناهم شاید این بوده که من عاشق ترین مردم دلم خوش بود که تقدیرم به دست تو گره خورده کسی جز دست نا اهلت دل ما رو نیازرده دلم خوش بود که با عشقت غم دنیا حریفم نیست شنیدم عاقبت گفتی که عاشق مثل من کم نیست گلم،دلم ،ندارمت،بروم نیار که باختمت به جون عاشقم قسم،دست خدا سپردمت
پدر ثروتمندي چند پسر داشت.يکي از پسرها روزي به پدر
سلام .من بازم اومدم.امروز مامان جون برگشت.کلی خسته شدم. اخه نه این که همه دلشون براش تنگ شده بود اومدن اینجا. منم که دختر گلی هستم از مهمون ها پذیرایی کردم. از زیر بعضی کارها در رفتم اما خدایی کار کردم .الانم کلی ظرف رو گربه شور کردم که بیام یه سر بزنم.تازه با این که مایه ی ابرو ریزیه ولی همه ی میوه ها رو نشسته گذاشتم تو یخچال.شستنش مهم نبود اما حال خشک کردن وتو یخچال گذاشتنش رو دیگه نداشتم مامان جون هم که نباید خم بشه و استغفرا.... خسته ام . دیشب بعد نماز صبح خوابیدم. ظهر هم نخوابیدم امروز هم دختر خانه دار و این حرفها.اهان یادم رفت بگم مامان که چشماشو عمل کرده بهتر می بینه خدا رو شکر زحمات شبانه روزیم رو دید و دید لوسترها رو تمیز کردم.بدون این که من بگم.خلاصه من دختر خوبی خستم و و نمی گم مامان کلی با داداشها بحث کرد که من طفلک رو چرا تنها گذاشتن. یا خودم چقدر با خواهر گلم تو سایت ثبت احوال دنبال اسم واسه دختر تو راهیش گشتیم ومن بیچاره کلی از ساعت کارتم دود شد (یکی نیست بگه عوض این که هر بار بری تو سایت ثبت احوال برو یه کتاب اسم بگیر) بی خیال.شب بخیر.
پی نوشت: بر اساس اطلاع یکی از مدیران وبلاگ ها اتفاق شرم اوری برای عده ای ایرانی که حتی گفتن ان برای من ازار دهنده است رخ داده. اگر علاقه به مطالعه داری به وبلاگ زیر مراجعه کنید اگر این اتفاق مبنایی حقیقی داشته باشد.... پناه بر خدا
بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما بفرماييد هر چيزي همان باشد كه ميخواهد بفرماييد تا اين بيچراتر كار عالم؛ عشق سرِ مويي اگر با عاشقان داري سرِ ياري به بالايت قسم، سرو و صنوبر با تو ميبالند شب و روز از تو ميگوييم و ميگويند، كاري كن نميدانم كجايي يا كهاي! آنقدر ميدانم بفرماييد فردا زودتر فردا شود، امروز به ياد استاد قيصر امين پور برگرفته از «دستور زبان عشق»
يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
سخن روز : امام علي (ع) تعريف بيش از استحقاق، چاپلوسى و كمتر از استحقاق، از ناتوانى در سخن و يا حسد است
امشب می خواستم بگم هرچقدر می خوام از احساس تنهاییم فرار کنم باز یه جا یه چیزی پیدا میشه بهم تلنگر می زنه:هی تو تنهایی. و می خواستم بگم برام دعا کنید می خواستم بگم دیگه حاضر نیستم این تنهایی رو با پیدا کردن یه دوست پسر عوض کنم اخه بارها امتحان کردم ونتیجه نداد.دعام کنید که دیگه احساس تنهایی نکنم اما وقتی رفتم تو ۲ تا از وبلاگ های تازه اپ شده حسابی حالم جا اومد حالم از خودم به هم خورد.چه داستان هایی راجع به فقر خوندم.راجع به اعتیاد راجع به پسرک ادامس فروش.اخه دیگه با این همه درد این درد من درده؟ نه به خدا... به قول همون داستانه یه شب هم تو ذهنم این خیال رو راه ندادم خیال فقر.خیال اعتیاد.خیال نیاز از خودم بدم اومد.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون دیگه فکر نمیکنم وبلاگم ارزش خوندن هم داشته باشه.دوستام راست میگن بچه گونه اس از سر شکم سیریه.اون طفل معصومی که الان تو این سرما تو خیابون ها دنبال یه سر پناه گرم و مهمتر از همه امنه چه میدونه وبلاگ و مسنجر و این چیزا چیه ببینم اصلا من عرضه دارم اگه بجای اون بودم خودم رو برای ۱ شب جمع و جو کنم؟ دنبال چه بهانه هایی می گردیم برای زندگی؟ عشق.موبایل.ماشین.کوفت..درد...مرض به خدا نمی دونیم همین که سالم هستیم و سایه ی پدر و مادر بالا سرمونه و یه سقف داریم که با همه ی مشکلاتش امنه برامون چه نعمتی داریم امشب می خواستم بگم این تنهایه بدونه مامانم داره برام عذاب اور میشه اما اون بچه ای که هیچوقت سایه ی پدر و مادر بالا سرش نیست چی بگه تازه اون جلو گرمای بخاری لم نداده و غذای درست حسابی ای هم منتظرش نیست از خودم خیلی بدم اومد. کاش امام زمان زودتر بیاد....کاش **************************************** خدایا کاری کن که تو اغوش امن تو بمونم تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم و بگم دوستت دارم و مطمئن باشم اشتباه نمیکنم وتو لایق پرستش و دوست داشتنی
سلام به همه ی دختران دنیا روزتون مبارک و سلام به همه ی ادمهای دنیا عیدتون مبارک
اومدم عید رو تبریک بگم و بگم دارم میترکم دلم می خواد گریه کنم نمی دونم چرا هرچی بیشتر می دوم سمت اهدافم اونها از من دورتر میشن خیلی بی حوصله شدم بهانه گیر مامان که نیست خونه خالیه خاله امروز گیر داده بود باهاشون برم خونه ی اون یکی خاله راست میگفت اما چه جوری باید بهش می گفتم انقدر عنق شدم که اگه برم نه تنها بهم خوش نمیگذره باز یه حرکتی می کنم که میگن تو هنوز بچه ای...این کارا چیه... منم که اعصابم خورد اوضاع رو خراب می کردم.چی کار کنم خوب اخه اهای ایها الناس من عصبانی میشم نمی تونم خودم رو کنترل کنم فحش نمیدم حرف نا جور هم نمیزنم اما داد می زنم می دونم بده اما .......................... خلاصه دلم خالی شد دیگه نمیدونم چی بگم دیشب که از اوضاع نابسامان غذا گفتم امشب نمیدونم از چی بگم.خودتون تصور کنید لطفا من انقدر تو زحمت تایپ نیافتم. فعلا اوقاتی خوش همراه با اسمانی افتابی به همراه نسیمی خنک برای دلتون ارزو مندم
|
About![]()
سلام.ممنون که به وبلاگ کوچیک
Home
|